ساوچی صحرا
گفتند ساوچی میاید شاعر صحرا شاعرمردم بی آلایشم . کسی که درروزهای رنج و بد بختی،
شادی و سرور مردم ترکمنصحرا همواره در میان آنها بوده و با اشعارش برخاستن به هنگام
افتادن، محبت بجای دشمنی رابه انسانها یاد داده است. شاعری که نسل من را میشناسد
نسل دختران صحرا که برای رسیدن به خورشید رهسپار روستاها میشدند تا به درد دل
دختران قالیباف گوش دهند و به همراه مادران داغدیده لاله بخوانند.
آری
ساوچی ام، دختران صحرا که شایسته زندگی در میان گندمزاران و شقایق های وحشی بودند،
دخترانی که سالیان سال در حسرت بوی نان تنوری و صدای دلنواز دوتار و قیجاق با چشمان
گریان در آنسوی افق های بی مرز به انتظار خورشید نشستند بدور از مادران شان، در
حسرت دیدن کوچه های گلی و دوستان دوران کودکیشان به انتظار نشستند. روزها و ماه ها
گذشت سال ها پی در پی آمدند و رفتند ولی هیچ پرنده ای پیامی از زادگاهم نیاورد حتی
باد بهاری بوی صحرایم، بوی ساوچی ام را به همراه نیاورد. دختران دیروز، مادران
ترکمن امروز، در آن سوی افق ها برای فرزندانشان لالایی خواندند به زبان مادران شان،
زبان محبت و عشق، به آنها انسان بودن صادق بودن و عشق ورزیدن را یاد دادند، به زبان
مادری شان. چشمها و قلبهایشان را به فرزندانشان بخشیدند تا یادگاری از صحرا برای
آنها باشد یادنامه هایی از دوران کودکی، از پاهای برهنه و عروسک های چوبی، از آسمان
پر از ستاره در شبهای تاریک تابستانی، از بوی نان جو تازه پخته شده در تنور گلی در
ایگدر علیا، از نم نم باران های بهاری، از قصه های مادر بزرگ، از انگشتان ترک خورده
دختران قالی باف، از سادگی و صفا و صمیمیت زندگی روستائی در اوج فقر و نداری، از
سرنوشت...
آری
سرانجام ساوچی آمد، با باد بهاری پیام صحرا را آورد. گره های کهنه از دلها باز شد،
محبت و دوستی ها دوباره تداعی شد. هر بیت اشعارش دنیائی از صحرارا با خود آورد،
دریائی از زبان زیبای مادری ام...
26 مارس 2006
م. صحرالی
سوئد